Halloween Weekend
هالوین امسال ، امروز - دوشنبه - هست ولی از روز جمعه مهمونی های هالوین امسال شروع شده . من هرساله یا خودم مهمونی می گیرم و یا حتما به جش هالوین میرم ! امسال هم شنبه شب ، در خونه عزیزانم و به کمک هم مهمونی مشترک گرفتیم ! به نظرم ، مهمونی بسیار خوبی برگذار شد ... از دَم در اسکلتی به همه خوش آمد میگفت ! قبل از رسیدن به اتاق پذیرا ئی ماسکی حالیت میکرد که کجا وارد شدی ! توی اتاق زندانبان هم داشتیم ! تار عنکبوت های گوشه طاقچه هم کمی ترسناک بود ! این آقا هم که گویا به تازگی کسی رو خورده بود و هنوز از دهنش خون می اومد ! درست بالای میز غذا خوری روحی سرگردان پَر می زد ! بساط رقص و آواز ارواح برپا بود ، توی آشپزخونه هم چند تا موجود عجیب و غریب بودند ! دراکولائی گریان وچند آدم ترسناک ! ... در کل جشن خیلی خوبی بود با کلی غذا های خوشمزه و مشروب های خوشمزه تر ! کدوی حلوائی تنبل هم طبق معمول همه سال بود ! امشب هم به پارتی کوچک تری میرم . تا جائیکه من میدونم ، تاریخچه هالوین و مراسم هاش برمیگرده به عادت مردما نی که قبل از سال نو میلادی و روز 5 نوامبر ، شبی رو همگی دور هم جمع میشدند و با غذا و مشروب از مُردگانی که در اون سال فوت شده بودند پذیرائی میکردند و برای احساس همدردی با اون ها لباس های عجیب و غریب میپوشیدند . برای اینکه رو ح ها گم نشوند و راه رو پیدا کنند ! دم در خونه کدوی حلوائی بزرگ میگذاشتند و توش هم شمع روشن میکردند .
. البته این روزها هالوین بیشتر بهانه ای برای جشن و مهمونی و پارتی رفتن تبدیل شده
مثل چهار شنبه سوری در ایران ( نمیدونم هنوز هم این کار ها در ایران رسم هست یا نه ؟ ) بچه صورت هاشون رو نقاشی میکنند و به درب منازل میروند برای گرفتن شکلات ، پول ، آبنبات و ... معمولا شعر کوچکی میخونند که ترجیح بندش هست " ? Trick or Treat " حالا فکر کنید اگه وقتی در رو باز میکنید این 2 تا جلوتون سبز بشن !!
روز دوشنبه به کنسرت گیتار "
دو ست فرانسوای ام " Diana " که سالیان هست مقیم شهر کایرو (مصر ) هست برای تدریس رقص و نمایش و ... تور دور دنیا اول به لندن اومده . چند روزی با هم هستیم و بعدش بلژیک و چندین کشور اروپائی و غیره تا استرالیا هم می ره ! امشب در سالنی بزرگ برنامه داره که داریم چند نفری میریم برای تماشا و تشویق . آخرین " دی و ی دی " اش که در مصر ضبط شده رو برام هدیه آورده ... واقعا رقصیدن و شادی چقدر میتونه تو ی روحیه ها اثر مثبت بگذاره . چند سالی میشه که "
صبح زود توی این هوای تازه پائیزی در خیابونهای غریب قدم میزنم ... از بوی نم بارون دیشب تا روشن شدن هوا از قدم زدن روی برگهای نمناک تا صدای پرندگان سحر خیز صبحگاهی همگی حسی رو بوجود میآورند که میدونی امروز روز خوبی خواهد بود ... کمی دور تر بعد از اون میدون بزرگ از کنار نون فروشی بزرگی رد میشم ، از بوی نان تازه و گرمای مطبوعش که به گوشه پیاده رو هم رسیده مَست میشم ... چند لحظه ای مکث میکنم ! بی اختیار به درون مغازه میرم و یک نون بزرگ گرم میخرم ... چند دقیقه بعد نون به دست در خلوت صبحگاهی قدم میزنم ... یکباره خنده ام میگیره ..من که به ندرت نون میخورم حتی وقتی توی شهر و خونه و زندگی خودم هم هستم شاید هفته ها هرگز لب به نون نزنم و حالا تو ی این شهر غریب این چه کاری بود که کردم ؟ بی اختیار تَه تَه ذهنم به دنبال اون حس غریبی میگردم که من رو به بوی نون تازه و خاطراتش می بَره ... به اولین کافی شاپ سر راهم میرم ، " قهو ه ای " سفارش میدم و به پیچ و تاب قهوه توی فنجون خیره میشم انگاردارم توی شکل های دایره وار ِه قهوه غرق میشم ... انگار این حس نون تازه کنار دستم با بوی دل انگیز قهوه تند که در فضا پیچید ه من رو به عالم دیگه ا ی میبره ... سال های دور... ، تهران ! ...تین ایجری ... کوه رفتن های صبح بسیار زود ... ساعت 4 صبح توی صف نونوائی بازار تجریش ... کیهان ، آیروش ، بهروز، هلن ، مازیار ، سوزان ، حمید، شایسته ، منوچهر ، مینا ، فرهاد ... و دهها دوست دیگه ، همگی جلوی من نشسته اند ! شاید با گذر زمان بعضی از اسامی رو از یاد ببرم ولی تصویر ها همیشه در ذهن من تازه و زنده هستند ...سال هاست که با تصویر های گوناگون زندگی میکنم ... آخرین جرعه ها رو با صبرو حوصله سَر میکشم ...کافی شاپ از مشتری های مختلف پُر و خالی میشه ...تلفن موبایلم زنگ میزنه ومن رو به " حال " بر مبگردونه ... دوان داون بسوی هتل بر میگردم .. نون تازه هنوز تو ی دستم هست ... از کنار پیر مردی کارتن خواب رَد میشم ... برمیگردم و با یک لبخند کوچیک و گفتن صبح بخیر ! چه روز قشنگیه ! نون رو به دستش میدم و ازش دور میشم ..پیر مرد چیزی زیز لب میگه که درست نمی شنوم ...به اتاقم میرم ...پنجره رو باز میکنم و هوای دلپذیر پا ییزی فضای اتاق رو پَر می کنه ... روز دیگری شروع شده ..آفتاب کم جونی از دورها دیده میشه ... روزی دیگه با طراوات باد های خنک پاییزی شروع میشه ... زندگی با همه خاطرات تلخ و شیرینش جریان داره ... پاییز چه زیباست ...
بشناس مرا حکایتی غمگین ام
در گزارشی که روز گذشته به نقل از روزنامه حکومتی همشهری منتشر شد آمده بود که ماموران انتظامی یک پسر جوان را در خیابان دلگشای تهران با شلیک 9 گلوله به قتل رساندند. خبرگزاری فرانسه طی گزارشی از تهران گزارش داد ماموران انتظامی این جوان 22 ساله را که سید مصطفی نام دارد به دلیل روزه خواری در ماه رمضان و بلند بودن صدای موزیک در اتوموبیل به قتل رساندند.

در اینکه صادق هدایت از نظری فکری ، بسیار جلوتر از زمان خودش میزیسته هرگز شکی ندارم ... روح سرگشته و شورشی اون مابین
حتما اخبار زلزله منطقه کشمیر ( مرز پاکستان و هند ) رو در تلویزیون ها دیدید . از خاطرات مسافرت حدود 10 سال پیش ام به اون منطقه مرزی... کوهنوردی هام پیاده روی های کنار رودخانه ..سنگ نوردی در مناطق بکر و زیبا ... آتش های بزرگی که شب ها به پا میکردیم ...طبیعت فوق العاده اش و هزاران خاطره دیگه..براستی دستم نمیاد که چیزی بنویسم ... که یاد آور ی اون که انسانهائی که مدتی باهاشون نشست و برخواست داشتم و متاسفانه خیلی هاشون دیگه الان نیستند قلبم رو فشار میده ... از شدت مذهب و خرافات رایج در اون منطقه هرچی بگم کم گقتم .اون منطقه مرزی نمونه کاملی از شستشوی مغزی ، فشار فکری و زور کردن مردم و پذیرفتن اینکه همه چیز از بالا ( خدا ) هدایت میشه و ما هیچ کاره ایم و...جنگ مابین هندی ها و پاکستانی ها که سالیان ادامه داره و هر روز کلی انسان بیگناه کشته میشن ... اون سال ها هم کلی انرژی گذاشتم که بتونم کمی دید هم سن و سال های اون موقع خودم رو عوض کنم ... دیشب تلویزیون گزارشی از منطقه زلزله زده پخش میکرد...نیروهای امدادگر فرانسوری 2 کودک رو که پس از 3 روز هنوز در زیر آوار زنده مانده بودند با کلی تلاش و به کمک دوربینهای مجهز و آخرین "تکنولوژی ساخته فکر و دست بشر " نجات دادند. جمعیتی که در اطراف اون خرابه ها منتظر بودند با مشاهده کودک به نا گاه فریاد " الله اکبر " سر دادند ؟!؟!
اون سالهای دور..دور ِِ..دور..دولتمردان مخالفان رواعدام میکردند ..به هر دلیل و بهانه ای که این اعدام ها صورت میگرفت اگر آن روزها بودم حتما اعتراض می کردم ...بعد ها در دوران رضا شاه مدتی سرکوب و ها شدت پیدا کرد و اعدام و کُشت و کشتار زیاد شد... اگر آن روزها بودم حتما اعتراض می کردم..در زمان محمد رضا شاه در سال های متمادی سرکوب مردم و اعدام ها ادامه داشت ... در سال 50 پس از حماسه سیاهکل اعدامها شدت گرفت .... اگر آن روزها بودم حتما اعتراض می کردم...پس از استقرار جمهوری اسلامی جوخه های اعدام و مرگ جزئی از زندگی روزمره میلیونها ایرانی شد ... بساط اعدام و کُشت و کشتار با سیستم فکری و دستگاه سرکوب جمهور ی اسلا می گره خورده... طی این 27 سال، طی آماری که موجود هست ، بیش از 250 هزار نفر فقط به خاطر عقاید متفاوت توسط ملا های دیکتاتور به جوخه های مرگ سپرده شده اند ... به نظر من وظیفه تمام انسان های آزادیخواه هست که به این قتل و کُشت و کُشتار وحشیا نه اعتراض کنند
* عکس سیاه و سفید سمت راست ، یکی از صحنه های تیر باران مبارزان کردستان توسط جمهوری اسلامی در سال 58 ( بهار آزادی ؟!؟! )هست
از امروز نمایش فیلم "
دارای هر مرام، مسلک و اندیشه ای هستید، برای جلوگیری از اجرای حکم اعدام

دیروز فيلم ایرونی " خوابگاه دختران " رو دیدم . داستان فیلم درمورد دختري به نام رويا است كه در كنكور دانشگاه قبول مي شود. او براي تحصيل بايد به شهرستاني دور ( سَر کوه ) برود. خانواده با تحصيل او در آن مكان مخالفند .رویا و دوستش شیرین هر دو در یک دانشگاه قبول شده اند پدر شیرین موافق فرستادن د خترش به دانشگاه نیست و به طعنه از شیرین میپرسد تو چرا تا حالا شوهر نکردی ؟! برادربزرگ شیرین ( فرهاد ) که مهندس هست ولی بیکار در ضمن عاشق رویا هم هست ! به طعنه میگوید کو شوهر ؟!؟ اما سرانجام رويا و شیرین به شهرستان مي روند تا زندگي جديدي را در خوابگاه دانشجويي تجربه كند ... فرهاد عاشق پیشه آنها رو به محل اقامت جدید میبرد . از خوابگاه خبری نیست و دختران در منزلی متروکه در نزدیکی دانشگاه مستقر میشوند . سکینه خانم که از منزل نگهداری میکنه به دختران مستقر در خونه ( 5 یا 6 دختر بسیار بی دست و پا و همه خرافاتی ) توضیحاتی در مورد جن و پَری و اینکه در خانه مترئکه روبرو پُر از جن هست و ... میده . دختران نابغه ! ومستقل ! دانشجویانی که هرگز معلوم نیست در چه رشته ای تحصیل می کنند و...تنها صحنه دانشگاه استادی است که در روز اول در کلاسی زنانه مردانه ( دختران یک ور نشسته ا ند و پسران طرف دیگر کلاس !) در مورد جن و داستان هائی که در این شهر هست توضیح میدهد ! خلاصه اینکه اینجا تهران نیست ! بیشتر دانشجویان شجاع از ترس غالب تهی میکنند . رویا قوی ترین شخصیت فیلم هست ولی متاسفانه حتی مکالمات اون هم بوی مرد سالاری میده . فیلمی کاملا ضد زَن و ارزش های زنانه . مسائلی در خانه بغلی اتفاق می افته که با ذهنیت قبلی، دختران فکر میکنند " جن " دیده اند ! فرهاد عاشق ! ( مهندس بیکار ) از رویا میخواد که دست از تحصیل بر داره و در رشته آشپزی و خیاطی تحصیل بکنه و زن خوبی برای اون باشه ! ... پدر شیرین میگه از اول هم با فرستادن دخترم به دانشگاه مخالف بودم . .. شیرین از ترس به تهران بر میگرده و ترک تحصیل میکنه ... به احتمال 99% این فیلم کپی بسیار بدی از یک فیلم ترسناک غربی است که سعی کرده اند سنت ها و خرافات مزخرف در جامعه ایرونی رو بهش اضافه بکنند .. چند دختر بَد لباس و ترسو و بی مزه ، بعنوان دانشجویان ! شرم آور ترین انتخاب های کارگردان هست ... مضمون کلی فیلم این هست که دختر بهتره زود تر شوهر کنه ..دانشگاه به دردش نمیخوره ..دانشگاه برای هیچکسی شوهر نمیشه ! در صحنه ای که فرهاد بدون خبر به دیدن رویا و شیرین میاد و از تهران پیتزا براشون می آره بقیه دختران با حسرت از تنها بودن !! همگی با فرهاد عشوه گری میکنند ( لابد در ایران قحطی پسر بیکار هم اومده ! ) فرهنگِ بسیار پائین رایج در جامعه ایران بوسیله فیلم های بی محتوای آنچنانی افتضاخ تر هم میشه . دست آقایان !!! كارگردان : محمدحسين لطيفي ، نويسنده : ايرج طهماسب و تهيه کننده : مجيد مدرسي درد نکنه ! اینان خواسته و یا ناخواسته کمک های شایانی به فرهنگ آخوندی ، زن ستیز و خرافاتی ایران میکنند !



